https://www.youtube.com/watch?v=0tb4_kFHwO4&t=1869s


 

The true relations between these real objects are the only reality we can attain, and the sole condition is that the same relation shall exist between these objects as between the images we are forced to put in their place.

What is objective must be common to many minds and consequently transmissible from one to the other. Pure quality is intransmissible but it is not the same with relations. From the very point of view what is objective is only pure relation.

 

 

Science can only determine its domain up to an isomorphic mapping…

 

 

We are not looking for reality, we are looking for objective knowledge

 

Advertisements

كمي دورتر:

وحشي‌ترين زوزه‌ي گرگهاي گرسنه

كه به بوي گوشت و خون تازه

هوسشان تيز شده است.

بيابان:

كه روزي سبز و گرم بود

سرتاسر با برف سفيد پوشيده شده است.

و اين خون كه تازه است

هر چند از زخمي قديمي

خوني كه قطره قطره حيات را

از او خارج مي‌كند

و با خود مي‌برد.

***

برف مي‌بارد

برف مي‌بارد

بر بيابان

بر تن زخمي

و بر جاده

و بر آرزوي چشماني مشتاق در آنسوي آن

آرزويي كه هيچگاه برآورده نخواهد شد.

«خدايا!

آيا شكوه و اقتدار تو

و هنرمندي بي‌پايانت

جز در كمال رنج و مشقتي

كه براي انسان آفريدي

آنچنانكه به دقت

تمامي منافذ شادي و اميد را بسته‌اي

هيچ نمودي نخواهد داشت؟»

***

اژدهاي برف از زنجير كوه رها مي‌شود

و با نهيبي دهشتناك

سرتاسر منظر را مي‌پوشاند.

پس از آن تنها سكوت است.

سكوتي بي‌پايان بر تپه‌هاي سفيد

كه بي‌شك تجلي قطعي رحمت پروردگار است.

داستان جهان

براي آن جوانه‌ي نو رسته،
در انتهاي شاخه‌‌هاي اين تاك پير،
چگونه داستان جهان را شرح خواهم داد؟

***

دخترم،
آنقدر برگ بر اين جهان پير گذشته است
كه چشمان من و همه‌ي ديگر آدميان براي خواندن آن كافي نيست،

داستان جهان همان است
كه اين نسيم بعد از ظهر به تو مي‌گويد
.

شراره‌ي فيروزه

اينكه نتوانم شعر زيبايي برايت بگويم
هيچ از زيبايي تو نخواهد كاست
.
من خسته از قله‌اي مي‌آيم
كه تو تازه بر آن فراز مي‌شوي
.

هراس مدار
اگر كسي آنرا نبيند
ويا شعري برايش نگويد
اين هيچ از زيبايي آن نخواهد كاست
شكوه زيبايي شكفتن نيلوفر آبي
در بركه‌ي سفيد برف
.

بر قله‌ي سفيد برف
تا از پس آن
خورشيد پير
تا ساليان دور
با خود بگرداند
تصوير تنها شراره‌ي فيروزه را
كه به عمر دراز خود ديده است
.

امروز

امروز

چون ماهي كوچكي در تنگ است

با بازي‌هاي كوچكش

با وسوسه‌ها

و با شادي‌هاي كوچكش

 

امروز چون ماهي كوچكي در تنگ است

با دلتنگي‌هاي كوچكش

با تنهايي‌ها

و با غصه‌هاي كوچكش

 

امروز

چون ماهي كوچكي در تنگ خواهم بود

با شادي‌هاي كوچكم

با دلتنگي‌هاي كوچكم

تپه‌هاي شادي

من از فراز تپه‌هاي شادي مي‌آيم.

تپه‌هاي سرخ ماسه‌ي صحرا

كه زير نور خورشيد

به كبودي مي‌زند.

من از فراز تپه‌هاي كبود مي‌آيم.

آنجا كه در ميان دره بيشه‌زار تنكي‌ست

و چشمه‌اي از آب گرم

 

من از تپه‌هاي سرخوش بهشت مي‌آيم

نه آنكه خدا آفريد

آنكه انسان را فريفت.

دختر ماه دي

 

در اولين ماه سرد مي‌آيد،

اندكي پس از آمدن پسر انسان،

كوه‌ها

از براي آمدنش

لباس سفيد مي‌پوشند.

و مردمان درختان كاج را آذين مي‌بندند.

كودكان با شوق ديدن برف بخواب مي‌روند،

و خوشدلان چوب‌هاي بازي ليز را آماده مي‌كنند.

نگاهش كنيد:

دختر ماه دي را

بر فراز شهر

كه زير نور آفتاب صبح‌گاهي

مي‌درخشد،

شراره‌ي سرد آفتاب زمستاني!